عبد الرزاق اللاهيجي

51

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

به سفته گوهر خوشبوى خاك درگه تو * هزار گوهر انجم فدا كند گردون نه لؤلؤ است و نمىدانم اين چه شادابيست * كه هست تشنه لبش آب لؤلؤ مكنون نه كربلا به وجود تو رشك فردوسست ؟ * ز نسبت تو بهشتست عرصهء مسكون ملك به دست دعا مرگ از خدا طلبد * بدين اميد كه در كربلا شود مدفون اگر به قيمت وى آسمان دهد خورشيد * كه هست تربت خورشيد رنگ او مجنون به خاك او نرسد گرچه جان دهد عنبر * مگر ز نسبت او رنگ و بو كند افزون به خار او نرسد گل اگرچه جان بخشد * ز خاك باغچه‌اش سر كند مگر بيرون ز نسبت تو زمين نافه گر شود چه عجب * چو ناف آهوى چينست پر ز خون و چه خون به داغ رشك دلم همچو لاله مىسوزد * به روضهء تو اگر مشتبه شود گردون چه روضه‌اى كه نگاهش نديده پيرامن * چه روضه‌اى كه خيالش نگشته پيرامون ز وسعت ارچه به وى لاف همسرى دارد * ولى به فربهى آماس كى شود مقرون بر اوج چرخِ برين سَمكِ « 2 » گنبدش باشد * چنان كه كوه بلند ارتفاع در هامون به قدر خود بنمايد اگر شكوه از شرم * شود ز رنگ به رنگ آسمان چو بوقلمون « 3 » هزار چرخ زند گر به بام او نرسد * چو گردكانِ به گنبد فكنده ، چرخ نگون ز بس تپيدن دل همچو طفل بر لب بام * به سطحش ار برسد و هم نيست حد سكون شها جدا ز درت هست هر دو ديده مرا * يكى فرات و يكى دجله موج‌زن از خون غبار كوى توام بر تن ضعيف بود * هزار بار نكوتر ز اطلس و اكسون « 4 » اميد وصل تو در تن به جاى جان دارم * دگر تو دانى و لطفت كه چون ببايد چون خدا مرا برساند به وصل خاك درت * كه محو گردم در وى چو قطره در جيحون هواى حشمت جمشيديست در سر من * خدا نصيب كند بخت و طالع ميمون عنان رخشِ سخن تنگ كن دمى فياض * كز انتظارِ اجابت دل دعا شد خون ز رشك رفعت عالىجناب درگه تو * خميده تا بود از غصه قامت گردون خميده باد قد خصم و دوستان ترا * ز فيضِ بادهء لطف تو باد رخ گلگون به چشم حسرتم اميد خاك درگه تو * بود چو مهر تو در دل هميشه روزافزون

--> ( 2 ) - سمك ، بلندى . ( 3 ) - چو بوقلمون ، رنگارنگ . ( 4 ) - اكسون ( به فتح و كسر اول ) نوعى ديباى سياه قيمتى .